زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین جون در جشن 18 ماهگیش ...

1392/2/14 23:29
نویسنده : مامان رادين
559 بازدید
اشتراک گذاری

به نام مهربان ترین مهربانان که تو را به ما هدیه داد 

 

 

18 ماه زندگی در کنار تو یعنی ؛

ثبت 18 ماهاز مادرانه من برای تو ...

عبور 18 ماه از بهترین لحظات از همنشینی با تو ...

18 ماه تجربه ناب و بی مثال از اتفاقاتی شیرین و بی تکرار از حضور تو ... 

گذر 18 ماهه لحظه هایی از اولین های تو در  گذر روزهای عاشقانه مادرانه من ؛  18 ماهی که خداوند این فرصت زیبا را داد تا شاهد اعجاز در قدرت نمایی اش به هنگام شکوفایی تو باشم و این یعنی همان خوشبختی ...

و حالا بعد از گذشت یک سال و نیم از رنگارنگی ایام با تو بودن ، خدا رو شاکریم و به مناسبت چنین روزی در هجوم روزهای قشنگ اردی بهشتی به جشن می نشینیم تا ماندگارتر گردد همچون نگینی در خاطرات این   18 ماهه ...

 

 


 ❤شکلکهــای جالـــب 
آرویــــن❤

 بعد از رهایی از ماجرای واکسن 18 ماهگی ، مامانی در تلاش برای تدارک گرفتن یه جشن خانوادگی با حضور خانواده های بابایی و خودش ّبرای گل پسریش شد ...

این جشن به خاطر چند تا مناسبت بود؛

 

اولین مناسبتش همون پایان ١٨ ماهگیت

 

 

دومیش به خاطر پایان واکسن های دوره کودکیت

 

و سومیش به خاطر پایان رویش ١٦ دندونت  بود که تا دو سالگی باید در میومد که اومد❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 

 NUMBERS Animation _ dinamobomb  NUMBERS Animation _ dinamobomb

  Kid Animation _ dinamobomb

 

 

 

اول دوست داشتم یه جشن تم دار برات بگیرم ، مثلاً جشن رنگین کمونی به مناسبت بهاری بودن ایام ، اما بعد منصرف شدم به سه دلیل ؛ اول اینکه نمی خواستم خیلی شلوغ کنم چون جشن خانوادگی بود و چندان شلوغ نبود و بعد اینکه نمی خواستم خیلی لوس بشه و واسه تولدت تکراری بشه حتی با وجود تم متفاوت  و  دلیل دیگم هم این بود که نمی خواستم دعوت مهمونیم رو بزارم رو حساب یه جشن تولد ...

 


 

خوب شب مهمونی رسید و مامانی قبل از اومدن مهمونها میز پذیرایی و عصرونه رو آماده کرد تا مثل همیشه به علت خواهر نداشتگی ، زن داداش نداشتگی و همچنین جاری نداشتگی تو آشپز خونه مشغول نباشه و کنار مهمونهاش بشینه ...

شام رو هم کاملاً آماده کرده بودم و زیاد خسته نشدم ...

میز عصرونمون شامل شیر کاکائو و چای بود و با دیس شیرینی و میوه هامون هم میوه های فصل رو داشتیم که توت فرنگی بود و گوجه سبز و خیار و هندونه ...

و یه کیک بزرگ ، اما ناراحت کننده از نظر قیافه که اونی که سفارش دادم رو در نیاورده بود و با یه سوتی بزرگ که به جای ماهگی نوشته بود "ماگی"

اما اشکال نداره مامان مهم نفس عمله که برات کیک گرفتم ، اما یه درس شد که همیشه از قنادی ای که همش مشتریشم کیک بخرم نه هر جایی ...

مهمونهامون اومدن و یه ساعت بعد از پذیرایی  عصرونه  وصحبت مهمونها از هر دری ، شام رو کشیدم که چون غذای سنتی پخته بودم رو زمین سفره پهن کردم و نشد که عکس بیندازم چون بابا حبیب تحمل انتظار کشیدن برای خوردن دستپخت عروسش رو نداره و به محض پهن شدن سفره میشینه کنار سفره ...

اما از تک تک غذا هام عکس گرفتم ؛

 

{فقط تصویر قیمه مال من نبود چون عکسم پاک شده بود، اما تو همین ظرف کشیده بودم}

پیش غذامون کشک بادمجون با نون لواش بود و شام زرشک پلو  با مرغ داشتیم  و همچنین قیمه بادمجون به همراه مخلفات سبزی خوردن و سالاد فصل و زیتون پرورده و ماست و دوغ و نوشابه و دسر هم یک نوع داشتیم که دسر زعفرونی بود ...

بعد از خوردن شاممون یه نیم ساعتی با معده های مهمونهامون مهربونی کردیم و با آوردن چای  و کیک مهمونهامون سوپرایز شدند ،  فهمیدند جریان دعوت امشب از چه قرار بوده

وبعد از برش کیک و دست زدن به افتخار رادین جون 0260.gifزدن...

خیلی سعی کردم تا عکسی از فوت کردن شمع کیکت بشی  چون تازه فوت کردن یاد گرفتی و خیلی هم ناز این کارو انجام میدی ، اما همکاری نکردی ...

 اما یه عکس زورکی ازت گرفتیم که این شد نتیجش

 

 

و بعد همگی گفتند :

تازه بعد از برش کیک یکمی روی خوش نشون دادی که شد این

ولی بابا احمد کلی شاکی شد که چرا به ما نگفتید تا برای پسرم هدیه بیارم و چون ما بد میدونیم که تو مراسمات نوه ای ،جد مادری اول هدیه بده چیزی نداد تا فردا که دیدم برات یه شلوارک خوشتل خریده و برات آورده به عنوان هدیه ...

خوب خدا رو شکر همه چی خوب و کامل انجام شد و تموم شد ،ایشالا زنده باشم و جشن تولد دو سالگی پسرم رو خیلی با شکوه برگزار کنم ...

ممنون از بابا محسن به خاطر کمک به من برای هر چه زیبا تر شدن این روز قشنگ

و اما هدایا تو ؛

چونکه زیاد اهل بازی با اسباب بازی نیستی برات اسباب بازی نخریدم

چون که لباس هم همه جوره داشتی و چیز قشنگی چشمم رو نگرفت لباس هم برات نخریدم

از خرید وسائل بازی پارکی مثل سر سره و الکلنگ هم به دلیل زود دلزدگیت اجتناب کردم و اینکه از اتاق شلوغ پلوغ خوشم نمیاد ،پس اونم نخریدم

نتها چیزی که فکر کردم مناسبت باشه تا وقتی بزرگ شدی به دردت بخوره این بود

که همراه با  بابایی و  مامانی  با عشق تقدیمت کردیم

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

اینم از هدیه مادر روحی

که هر وقت میبینیش میری بر میداری و با صدای ناز خاصی که میخوام بخورمت میگی :"دَ"، که یعنی اون پسری چشماشو بسته و داری ادی میکنه با من

و اینم هدیه بابا احمد مهربون که به سلیقه خودش برات خریده

البته اون لباسی هم که تنته بازم هدیه بابا احمد عزیز که چند روز قبلش با عشقه فراوون برات خریده بود و چقدر هم بهت میاد عزیزم

و این هم هدیه عمو مجتبی عزیز

که هر وقت این هدیه و هدیه مادری رو میبینی میای و میگی :"جایسه" که به تازگی یاد گرفتی که یعنی این جایزه هست که برام خریدن

 

 


 پسر گلم این جشن هایی که برات میگیریم نه برای خود نماییه نه منظور دیگه ای پشتشه فقط میخوایم بدونی که همه لحظات با تو بودن برامون زیباست و ارزشمند

 و

 بدون که  همیشه منو بابا بیادتیم و برات بهترین ها رو در حد توانمون فراهم میکنیم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان زهرا
31 اردیبهشت 92 17:18










عشقه رادین
31 اردیبهشت 92 19:57
سلام قربونت بشم
مبارکت باشه
عزیزم قدر مامانتو بدون
خیلی با سلیقست و اینا همش از عشقی مه به تو داره
این گل زیبا هم هدیه من تو گل پسر
خیلی مامان مهربونی هستی عزیزم
ایشالا سایت رو سر گل پسریت باشه همیشه



ممنون عزیزم از لطف فراوونی که به ما داری
و
ممنون که همیشه برامون یه یادگاری میزاری
عرفان خان
3 خرداد 92 23:40
سلام رادین جونم؛ وبلاگ نازی داری
من فکر میکنم تقریبا هم سن و سال هستیم

میای با هم دوست بشیم عزیزم ... پس بیا پیشم . خبرم کن



سلام عزیزم
چه خوب که یه دوست همسن پیدا کردم
چشم حتماً بهت سر میزنم دوست جونی
مامان اون يكي رادين
8 خرداد 92 11:16
این مردهای غمگین نازنین این نوشته از وبلاگ خانم الهام برداشته شده است (چقدر ساده درد دل آقايون رو گفته....) یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه ...نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند... یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند... ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند! مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما. بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.