... رادین جون در جشن 18 ماهگیش ...
به نام مهربان ترین مهربانان که تو را به ما هدیه داد

18 ماه زندگی در کنار تو یعنی ؛
ثبت 18 ماهاز مادرانه من برای تو ...
عبور 18 ماه از بهترین لحظات از همنشینی با تو ...
18 ماه تجربه ناب و بی مثال از اتفاقاتی شیرین و بی تکرار از حضور تو ...
گذر 18 ماهه لحظه هایی از اولین های تو در گذر روزهای عاشقانه مادرانه من ؛ 18 ماهی که خداوند این فرصت زیبا را داد تا شاهد اعجاز در قدرت نمایی اش به هنگام شکوفایی تو باشم و این یعنی همان خوشبختی ...
و حالا بعد از گذشت یک سال و نیم از رنگارنگی ایام با تو بودن ، خدا رو شاکریم و به مناسبت چنین روزی در هجوم روزهای قشنگ اردی بهشتی به جشن می نشینیم تا ماندگارتر گردد همچون نگینی در خاطرات این 18 ماهه ...


بعد از رهایی از ماجرای واکسن 18 ماهگی ، مامانی در تلاش برای تدارک گرفتن یه جشن خانوادگی با حضور خانواده های بابایی و خودش ّبرای گل پسریش شد ...
این جشن به خاطر چند تا مناسبت بود؛
اولین مناسبتش همون پایان ١٨ ماهگیت
دومیش به خاطر پایان واکسن های دوره کودکیت
و سومیش به خاطر پایان رویش ١٦ دندونت بود که تا دو سالگی باید در میومد که اومد






اول دوست داشتم یه جشن تم دار برات بگیرم ، مثلاً جشن رنگین کمونی به مناسبت بهاری بودن ایام ، اما بعد منصرف شدم به سه دلیل ؛ اول اینکه نمی خواستم خیلی شلوغ کنم چون جشن خانوادگی بود و چندان شلوغ نبود و بعد اینکه نمی خواستم خیلی لوس بشه و واسه تولدت تکراری بشه حتی با وجود تم متفاوت و دلیل دیگم هم این بود که نمی خواستم دعوت مهمونیم رو بزارم رو حساب یه جشن تولد ...
خوب شب مهمونی رسید و مامانی قبل از اومدن مهمونها میز پذیرایی و عصرونه رو آماده کرد تا مثل همیشه به علت خواهر نداشتگی ، زن داداش نداشتگی و همچنین جاری نداشتگی تو آشپز خونه مشغول نباشه و کنار مهمونهاش بشینه ...
شام رو هم کاملاً آماده کرده بودم و زیاد خسته نشدم ...
میز عصرونمون شامل شیر کاکائو و چای بود و با دیس شیرینی و میوه هامون هم میوه های فصل رو داشتیم که توت فرنگی بود و گوجه سبز و خیار و هندونه ...


و یه کیک بزرگ ، اما ناراحت کننده از نظر قیافه که اونی که سفارش دادم رو در نیاورده بود و با یه سوتی بزرگ که به جای ماهگی نوشته بود "ماگی"
اما اشکال نداره مامان مهم نفس عمله که برات کیک گرفتم ، اما یه درس شد که همیشه از قنادی ای که همش مشتریشم کیک بخرم نه هر جایی ...
مهمونهامون اومدن
و یه ساعت بعد از پذیرایی عصرونه وصحبت مهمونها از هر دری
، شام رو کشیدم که چون غذای سنتی پخته بودم رو زمین سفره پهن کردم و نشد که عکس بیندازم چون بابا حبیب تحمل انتظار کشیدن برای خوردن دستپخت عروسش رو نداره و به محض پهن شدن سفره میشینه کنار سفره ...
اما از تک تک غذا هام عکس گرفتم ؛

{فقط تصویر قیمه مال من نبود چون عکسم پاک شده بود، اما تو همین ظرف کشیده بودم}
پیش غذامون کشک بادمجون با نون لواش بود و شام زرشک پلو با مرغ داشتیم و همچنین قیمه بادمجون به همراه مخلفات سبزی خوردن و سالاد فصل و زیتون پرورده و ماست و دوغ و نوشابه و دسر هم یک نوع داشتیم که دسر زعفرونی بود ...
بعد از خوردن شاممون یه نیم ساعتی با معده های مهمونهامون مهربونی کردیم و با آوردن چای و کیک
مهمونهامون سوپرایز شدند ، فهمیدند جریان دعوت امشب از چه قرار بوده

وبعد از برش کیک و دست زدن به افتخار رادین جون
زدن...
خیلی سعی کردم تا عکسی از فوت کردن شمع کیکت بشی چون تازه فوت کردن یاد گرفتی و خیلی هم ناز این کارو انجام میدی ، اما همکاری نکردی ...
اما یه عکس زورکی ازت گرفتیم که این شد نتیجش

و بعد همگی گفتند :

تازه بعد از برش کیک یکمی روی خوش نشون دادی که شد این

ولی بابا احمد کلی شاکی شد که چرا به ما نگفتید تا برای پسرم هدیه بیارم و چون ما بد میدونیم که تو مراسمات نوه ای ،جد مادری اول هدیه بده چیزی نداد تا فردا که دیدم برات یه شلوارک خوشتل خریده و برات آورده به عنوان هدیه ...
خوب خدا رو شکر
همه چی خوب و کامل انجام شد و تموم شد ،ایشالا زنده باشم و جشن تولد دو سالگی پسرم رو خیلی با شکوه برگزار کنم ...
ممنون از بابا محسن به خاطر کمک به من برای هر چه زیبا تر شدن این روز قشنگ
و اما هدایا تو
؛
چونکه زیاد اهل بازی با اسباب بازی نیستی برات اسباب بازی نخریدم
چون که لباس هم همه جوره داشتی و چیز قشنگی چشمم رو نگرفت لباس هم برات نخریدم
از خرید وسائل بازی پارکی مثل سر سره و الکلنگ هم به دلیل زود دلزدگیت اجتناب کردم و اینکه از اتاق شلوغ پلوغ خوشم نمیاد ،پس اونم نخریدم
نتها چیزی که فکر کردم مناسبت باشه تا وقتی بزرگ شدی به دردت بخوره این بود
که همراه با
بابایی و
مامانی با عشق تقدیمت کردیم



اینم از هدیه مادر روحی

که هر وقت میبینیش میری بر میداری و با صدای ناز خاصی که میخوام بخورمت میگی :"دَ"، که یعنی اون پسری چشماشو بسته و داری ادی میکنه با من

و اینم هدیه بابا احمد مهربون که به سلیقه خودش برات خریده

البته اون لباسی هم که تنته بازم هدیه بابا احمد عزیز که چند روز قبلش با عشقه فراوون برات خریده بود و چقدر هم بهت میاد عزیزم

و این هم هدیه عمو مجتبی عزیز

که هر وقت این هدیه و هدیه مادری رو میبینی میای و میگی :"جایسه" که به تازگی یاد گرفتی که یعنی این جایزه هست که برام خریدن
پسر گلم این جشن هایی که برات میگیریم نه برای خود نماییه نه منظور دیگه ای پشتشه فقط میخوایم بدونی که همه لحظات با تو بودن برامون زیباست و ارزشمند
و
بدون که همیشه منو بابا بیادتیم و برات بهترین ها رو در حد توانمون فراهم میکنیم




... رادین جون در جشن 18 ماهگیش ...
